شنیدی مرا از کسی که او هم از کسی شنید؟ چه می داند از من آنکه تو را ندید؟ دریا پُر از دست است آرام ندارد ... مست است با موجی که دست روی ساحل می کند بلند همدست است حرفی نزن که آتش بگیرد چوب کبریتی که اگر لبی فاش می کرد اینهمه ای ...کاش نمی کرد در قوطی درباره ی دل ِسردی که ای کاش داشتم اینهمه خالی نبند هر که رفت از پیش ِمن کرد آتشی در دل بلند آنچه برمی خیزد از این شعله دیگر دود نیست از دیدِ من ... صرفِ نظر ... مردود نیست دارد نظر به من آنکه چشم می پوشد همانطوری که حالا در باتلاق مترو می روم فرو از پله های خانه اش دارد زنی می رود بالا ... که نمی داند صبر را کمین ِببر نیافرید در قله حبسِ نفس سینه آفرید مثل بروسی کهنه در جامسواکی که صاحبش سالها پیش از خانه رفته باشد و بعد ازدواج کرده باشد و حالا دختری رسیده داشته باشد دندان های کثیقی دارم که منتظرند