به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............
به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............
به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............
دستان گرم ام یارای تنهایی ات بود.و خواستم ترا یاری کنم تا فردا...تا ازهجوم تنهایی در این شب سیاه نترسی اما تو دلت بامن نبود هرگز - دلت با کسی بود که دلش با تو نبود ومن که دلم باتو بود و تو دلت با من نبود.و گرمای دستانم را چه سود که ...............
کاش گاه بجای شمارش تکراری قدم های تنهایی مان ، تعداد تپش قلب آنکه در کنارمان قدم میزند را میشمردیم و میدیدیم که چه با صدای شمارش تنهایی قلب ما هم صدا و هم ساز است...
آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی !
قفل های دلت را هیچ کسی باز نکند که فقط راز شوی !
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی !... ادامه ...
تو چنین هستی...
" تو گلبرگ گل نازی "
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...
اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!
دوستان عزیز دقیقا این اتفاق یک بار برای من افتاد !! در اتوبان در حال رانندگی بودم که یهو یک پسر جوان که لنگان لنگان داشت راه میرفت رو دیدم. منتظر ماشین بود و هیچ ماشینی نگه نمیداشت . من دلم سوخت و نگه داشتم سوار شد و تا یک مسیری بردمش و یهو گفت آقا همین بقلا نگه دار تا پیاده بشم و پیاده شد و رفت و من وقتی رسیدم خونه دیدم گوشی موبایلم نیست !! در حالی که دقیقا قبل از اینکه اون پسر سوار بشه من داشتم با موبایل حرف میزدم !!! در کل بعضی ها واقعا جوانمردی رو از بین میبرن
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered ….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیشه











