دلم میخواد یک چند روزی برم یک جای دور و آروم مثل بعضی از این دهات ها که تو راه شمال میبینم....خیلی خسته ام آرامش میخوام! باید برم راه برم کمی با خودم خلوت کنم

 سادگی ام را باور کن ............. همه چیز ....
به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............

 سادگی ام را باور کن ............. همه چیز ....
به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............

 سادگی ام را باور کن ............. همه چیز ....
به همین سادگی ست که میبینی
آسمان
ابر
سایه
خورشید نیم روشن
درختان بی برگ
انسان های ساده
کفش های بی بند
دست های پینه بسته پر برکت
.............
آن نگاه گرم تو بر روزگار سرد
آن پاهای خسته تو
از دویدن های روزانه
و نیاسودن های شبانه
............
به همین سادگی ست
زیستن
و
باور کردن
باور کنم که هستی
.............

...انگار همین دیروز بود ٬واپسین روزهای اسفند ٬ و حالا واپسین روزهای اردیبهشت ٬ وتا چشم بهم بزنی باز اسفندی دیگر و سالی دیگر و ........ روزها و ماه ها و سال ها ....کز پی هم میشود تهی ٬ ارابه زمان چه سرعت گرفته و چارنعل می تازد تا مارا به قرارگاه آخر برساند ٬به منزلگه یاران از دیاران عاشقی ............و چه میماند از ما جز یادی و خاطره ائی مه گرفته و غبارآلوده که حتی کسی پیدا نخواهد شد تا اندکی از غبار رخسار دوست را بروبد و نیم نگاهی بیاندازد به این کهنه خاطرات ایام بگذشته این آشنای ناشناس گم شده در یادها .... و دیارها ........

خالی از لطف نیست از الطاف امروز پدر جانز (جونز نه؛شوخی نداریم با پدر)
هم بگم : دختر،تو زبونت قدِ اتوبان همت ِ تمومی نداره که .. میشه زمستون
ازش شالگردن ساخت دو دور پیچید دور گردن(اونم گردن کلفت پدر جانز) ..
البته به دلائلی از گذاشتن عکس پدر معذوریم

تو - آری تنها تو -هوای باران زده ی چشمانم را میفهمی. وسکوت زجر آور تلخ کامی ام .اما...
دستان گرم ام یارای تنهایی ات بود.و خواستم ترا یاری کنم تا فردا...تا ازهجوم تنهایی در این شب سیاه نترسی اما تو دلت بامن نبود هرگز - دلت با کسی بود که دلش با تو نبود ومن که دلم باتو بود و تو دلت با من نبود.و گرمای دستانم را چه سود که ...............
کاش گاه بجای شمارش تکراری قدم های تنهایی مان ، تعداد تپش قلب آنکه در کنارمان قدم میزند را میشمردیم و میدیدیم که چه با صدای شمارش تنهایی قلب ما هم صدا و هم ساز است...

" تو مثل یک دانه برفی "

آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی !
قفل های دلت را هیچ کسی باز نکند که فقط راز شوی !
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی !... ادامه ...
تو چنین هستی...

" تو گلبرگ گل نازی "

تو در من آن تب گرمی كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستی خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواری به جا از قلعه های سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم

حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

مثل کبریت کشیدن در باد؛ دیدنت دشوار است ... من به معجزه عشق ایمان دارم؛ میکشم آخرین کبریتم را در باد ... هر چه باداباد

افسوس که عمر در حال گذر است و ما باز هم از اطرافیان غافلیم. واقعا زندگی خیلی گذرا بوده و تا چشم بهم بزنی تموم شده و آنچه برای همه افراد مونده آه و حسرت دوران گذشته است . به قول بیدل دهلوی: (( این گلستان هم خنده واری بیش نیست

صدایت میزنم آرام ٬ بی دلیل...!برگرد و از سر شانه ات نگاهم کن !قرارمان یادت هست ؟بیقراری هایمان چی ؟؟؟قرارمان این نبود...بیقراری هایمان هم...بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!و سر انگشتی که به من نشانی از راه دهدراهم کج کوره راهیست هرچه میروم به هرسوبن بست کوچه ایست بر که میگردم راه پر پیچ و خم است نمیرسم بتو صدایم کن...صدایم کن از خم کوچه ائی آشنابه صدای آشنایت نا آشناترین شده ام و به نگاه غریبانه ات غریبه ترین رهگذر ...!!

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...

اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!



دوستان عزیز دقیقا این اتفاق یک بار برای من افتاد !! در اتوبان در حال رانندگی بودم که یهو یک پسر جوان که لنگان لنگان داشت راه میرفت رو دیدم. منتظر ماشین بود و هیچ ماشینی نگه نمیداشت . من دلم سوخت و نگه داشتم سوار شد و تا یک مسیری بردمش و یهو گفت آقا همین بقلا نگه دار تا پیاده بشم و پیاده شد و رفت و من وقتی رسیدم خونه دیدم گوشی موبایلم نیست !! در حالی که دقیقا قبل از اینکه اون پسر سوار بشه من داشتم با موبایل حرف میزدم !!! در کل بعضی ها واقعا جوانمردی رو از بین میبرن





به دنيايی که نامردان عصا از کور می دزدند ... من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

وقتی که تنهایی به اشتباهات خودت فکر کن و اگر در جمع دوستانی اشتباهات آنها را فراموش کن

 
چرا مردان دروغ میگویند؟! روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. 'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. ' فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره! فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه ' هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره ...


این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

 

سر مشقهای آب بابا یادمان رفت / رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت / شعر خدای مهربان را حفظ کردیم / اما خدای مهربان یادمان رفت

اعتماد كردن به هر كس و اعتماد نكردن به هيچ كس ، هر دو شكستي برابر است

خیلی ها می گن فاصله عشق و نفرت قد یه مو!! بعضیام مثل من معتقدند عاشق در بدترین شرایط هم عاشقه و متنفر نمی شه! اما وقتی هم عاشقی هم متنفر اونوقت تکلیف چیه؟

 وقتی دلم برات تنگ می شه میرم اون بالا پشت ابرا ریز ریز گریه می کنم.پس هر وقت دیدی داره بارون میاد بدون دلم برات خیلی تنگ شده

 زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی ، محبت ، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم

هر صبح چشم که می گشایم؛ پروانه های دلم را می بینم که بسوی تو پرواز می کنند! و هر شب پیله های عشقت را نوازش می کنم؛ تا روز بعد دلت بی پروانه نماند!!!1