اینجا تاریخ است. صف طویلی از خریداران طلاهایشان را عرضه کرده اند. من آخر صف به نظاره ایستاده ام. همانند پیرزن طلایی ندارم و خدایم را جستجو می کنم؛ یوسفم را، تو را. پیرزن تنها ریسمانش را داشت و من قلمی را که نمی دانم چه روزی خواهد شکست. اینجا تاریخ است. پیرزن را بگویید دیگر تنها نیست. من هم هستم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 15:11 توسط روح الدین خ
|
یکی پیدا نمیشه تو رو واسه خودت بخواد واسه چشم و ابروته هر کی که دنبالت میاد بخدا دروغ میگه وقتی میگه عاشقته!!!بخدا دروغ میگه جز تو کسی رو نمی خواد...!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:25 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:25 توسط روح الدین خ
|
من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:24 توسط روح الدین خ
|
تولــــــــــد تو ، تولد همه خوبيهاست، تولد تو، آغازيست براي يه دنيا مهــرباني، تولـــــد گذشت، تولد مهرباني، تولد فداکاري ، تولد همه پاکيهــا، تولـــد احساس ، تولد دوست داشتن، تولد خوشبختي ها ، تولد اميـــد، تولد آرامش ، تولد يک فرشــته، تولد يک زيبايي ، تولد يک بـهــــــــار، تولد زلالي دريا ، تولد عشــــق، تولد يک انسان به تمام معنا واقعي، تولد تمام روزهاي قشنگ زندگـــــي، تمام واژه ها براي توصيف خوبي هاي تو حقيرند، ولی هنــوز جمله اي که بشه تورو باهاش وصف کرد متولد نشده
تولدت مبارک عزیزم
تولدت مبارک عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:23 توسط روح الدین خ
|
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،... ادامه ...
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،... ادامه ...
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:22 توسط روح الدین خ
|
افسوس می خورم به یاد شبهایی که من و تو بر روی ایوان خیال می نشستیم و با چشم هایی خیره بر آسمان که شاید شهابی بگذرد و آرزوهای خفته مان را یک صدا بازگوید اما...هرگز آن شب نیامد همچنان آرزو بر دلمان ماند و اینکتو آن سوی دیوار ومن این سوی سرنوشت!...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:22 توسط روح الدین خ
|
بخند . بگذار همه بدانند که خنده ، از یاد رفتنی نیست و ظالم نمی تواند خنده را از لب مظلوم بردارد. کاری مکن که جنگ ، راه برخنده ببندد. کاری مکن که درد ، راه بر خنده ببندد . روزی که خنده از یاد برود ، روز عروسی دشمن است
***
پس
بخند ای دوست بخند ای یار نادیده
***
پس
بخند ای دوست بخند ای یار نادیده
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:21 توسط روح الدین خ
|
شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده , من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به... جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "ادامه ...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به... جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "ادامه ...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:20 توسط روح الدین خ
|
فرقی ندارد کجا باشم ، چه کسی باشم یا در چه حالی باشم ، من همینم ، یک دلداده !نه برای کسی هستم ، نه برای خودم ، من تنها برای تو هستم !برای تو هستم و برای تو خواهم ماند !مهم نیست که یک دیوانه ام ، مهم نیست که لحظه به لحظه دلتنگم ، مهم این است که دوستت دارم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:13 توسط روح الدین خ
|
یک همیشه یکه ! شاید در تمام عمرش نتونه بیش از یک عدد باشه ، اما بعضی وقتا همین یک میتونه خیلی باشه ، یک دنیا ، یک سرنوشت ، یک دوست ، یک خاطره .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:7 توسط روح الدین خ
|
می ترسم... گریه می کنم... به هق هق می افتم... متنفر می شوم... یکی پرسید چرا؟ چرا متنفر شدم، شاید چون عاشق شدن را بلد نیستم! بلد نیستم؟ شاید به فراموشی سپردم ... دیگری پرسید این همه تنفر از چه؟ نمی دانم از چه متنفرم شاید هم بدانم... ممممم... ازتو، از خودم، از همه ی مفردها و جمع ها و منفی ها و مثبت ها و عددها ... از همه ی آدم ها؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:5 توسط روح الدین خ
|
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي،به خاطر بياور كه زيبا ترين صبحي را كه تا به حال تجربه كرده اي ،مديون صبرت در برابر سياه ترين شبي هستي ،كه هيچ دليلي براي براي تمام شدن نمي ديد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:5 توسط روح الدین خ
|
به دیدنم بیا، وقت مُردن کنارم باش دهان تنهاییم را با چرک نویس هایم پُرکن و وقتی مُردم زیر تابوتم را بگیر! سفارش بده روی سنگ قبرم بنویسند: ورود ممنوع! ... می خواهم در خلوت خودم این بار با این همه کِرم دهان گشاد تنهاییم را پُر کنم! راستی یک سؤال ... ما همد یگررا می شناسیم؟ به دیدنم بیا قبل از اینكه بمیرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:4 توسط روح الدین خ
|
به من بگو، بگو با داغی که در سینه دارم چه کنم؟ بگو که در خلوت شبهای سرد و تنهای خویش با کدامین امید به فردای روشن بیندیشم؟ و یا بگو که آیا هرگز فردایی روشن برای من خواهد آمد؟ چگونه می آید وقتی که تو را ندارم، وقتی که تو در کنارم نیستی، وقتی تنم از هرم خواهشت سوخته است و تو مرهم گذار زخم های جان خسته ام مرا در سیاهچال تنهایی ام اسیر سا...خته ای .تو را فریاد می زنم، هزاران بار. سینه ام از عشق سوزان تو لبریز است و این آتشی است که خاموشی ندارد، اما تو نیستی...نیستی تا پیکر تبدارم را مرهم باشی و سردی دستانم را گرمابخش، نیستی تا نظاره گر دیوانگی ام باشی، نیستی که بدانی قلب من هنوز هم سرای امن توست و خانه ی جاویدان تو، تو تنها مالک آن هستی و جز تو هیچ کس فاتح درهای بسته و روشنی بخش کوره راه های تاریک آن نیست.چرا رفتی؟ چرا در میان هزاران آه و افسوس و حسرت تنهایم گذاشتی؟ ارمغان این سفر دور و دراز که نام آن را سفر عاشقی نهادی برای من چه بود؟جز مشتی حسرت و تنی نیمه جان که فقط نام زنده بودن بر آن است.آری مرده ام... تنم زیر آوارهای تنهایی پوسیده است و کلبه ی کوچک قلبم رو به ویرانی است، چشمانم سویی برای دیدن راه روشن و پر امید ندارد، هرچه هست سیاهی است، سیاهی، سیاهی...تو را چه بنامم؟ بی وفا؟ ظالم؟ بی احساس؟ کدامین نام شایسته ی انسانی است که قلب زنی را اینگونه با چشمان وحشی اش به یغما می برد و از آن بازیچه ای می سازد برای شادی قلب خویش و آرام آرام آن را زیر گام های پر صلابتش می فشارد و له می کند و از شهر خیالاتش رخت می کشد و مسافر دیار تنهایی دلدار دیگر می شود...شکوه ای ندارم، سهم عاشق همین است. همین آه ها ، همین حسرت ها، همین اندوه ها، همین روز و شب گریستن ها و دل سوختن ها، همین تنهایی...از خدایم می خواهم که مرا در این راه پر فراز و نشیب یاری کند و تنهایم نگذارد، از خدایم می خواهم که به من آنقدر جرئت و شهامت بدهد که بتوانم سدی بر سیلاب اشکهایم بسازم و تو را از یاد ببرم. کمکم کند تا بتوانم آن چشمان بی شرم و آن دستان گرمابخشت را فراموش کنم و خود بر داغ سینه ام مرهم بگذارم. از او می خواهم که دیگر هرگز تو را سر راهم قرار ندهد، هرگز تو را نبینم تا شاید با ندیدنت روح مشوشم ارام بگیرد.آه ای خدای من، یکتای من، تک ستاره ی اسمان بی فروغ امیدم، مرا یاری میکنی؟...اما تو هرگز اینارو نمیخونی تا بفهمی که چقدر دوست دارم، حتی حالا که نیستی، حتی بعد از اینکه غرورم رو شکستی و رفتی...ادامه ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:4 توسط روح الدین خ
|
هر شب با هزار سبد آرزوی کال، به یادت جوانه می کنم و بر روی بلندای درخت تنهایی در عمق لحظه ها فرو می روم. غریبانه پلک هایم را روی هم می گذارم و بی آنکه طلوع جمالت در من درخشیده باشد، غروب می کنم.ای نهفته نامور، سراغ دستانت را از پرنده می گیرم، از بادهای رهگذر از ابرهایی که برایت گریه می کنند و در هجوم خاموشی و تنهایی از روزهای بی خاطره، از چشم های خیس، از نگاه های منتظر.ای زلال مطلق، ای دریای بی کران، در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار است، مهتاب وجودم هر شب فانوس به دست دنبال خویش
می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا آمدنت زود، دیر میشود
می خواهم در این روزتو را میهمان کنم و شامگاه تو را بکشم و هر روز رابا نوشیدن یک جام از خون توآغاز کنم تا شاید این چنین هر روزدر وجودم زنده باشی... ...
می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا آمدنت زود، دیر میشود
می خواهم در این روزتو را میهمان کنم و شامگاه تو را بکشم و هر روز رابا نوشیدن یک جام از خون توآغاز کنم تا شاید این چنین هر روزدر وجودم زنده باشی... ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:3 توسط روح الدین خ
|
بازفریادهایم ازقلم چکیدن گرفت ... نمی دانم خون این قلم تا کِی دوام می آورد؟! ، خونی که من مکیدمش، شور نبود اما ردّ پایی از تلخی و گاهی هم بی مزگی به سرم می زد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:3 توسط روح الدین خ
|
شبی رفتم به افسون شقایق به خواب گرم و گلگون شقایق گذشتم از دل صحرا، رگ دشت تنم آغشته با خون شقایق...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:3 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:0 توسط روح الدین خ
|
از شاعر دل خسته کلامی نیست..!..دیگر مثه هرروز سلامی نیست،..!..فرهاد به جمع سبز پیوسته...لیلی با گروه راست هم دسته.!...فرهاد میگه تا آخرش میرم..انتقام ''سهرابمو '' میگیرم..!...لیلی میگه تو لیاقتت مرگه...با''بمب اتم ''جلوتو میگیرم...!...افسوس که از عشق کتابا هم..امروز به جز ''جنگ ''نشانی نیست...!.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 18:59 توسط روح الدین خ
|
اگر به فکر راضی کردن انسانها باشی؟ باش تا صبح دولتت بدمد، و اگر به فکر راضی کردن خودت باشی؟دوستی نخواهی داشت , عجب مخمصه ا ی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 18:53 توسط روح الدین خ
|
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!
شعر از استاد گراتقدر سیدعلی صالحی
با صدای شادروان خسرو شکیبایی
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه …
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!
هِه! مرا نمیشناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!
با صدای شادروان خسرو شکیبایی
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه …
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!
هِه! مرا نمیشناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:46 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:43 توسط روح الدین خ
|
الهي تو خورشيد بشي و من زمين ... تا سالي يكبار من دور تو بگردم و توام 365 بار دور من بگردي:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:40 توسط روح الدین خ
|
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند! حالا یاد گرفته ام که فراموشی... دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست . یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند یاد گرفته ام که بشنوم: و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:36 توسط روح الدین خ
|
عشق و دوستی (درونم )
روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...
و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كس...ی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو به ...
و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...ادامه ...
روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...
و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كس...ی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو به ...
و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...ادامه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:33 توسط روح الدین خ
|
وجودت برای من حس غریبی بود.چیزی جز حس عذاب نبود.
دلم می خواهد وقتی بوی باران را استشمام می کنم فقط یاد
خودم بیفتم دلم می خواهد در سال جدید به جای من اسمان ببارد.....
و من با بوی باران فقط یاد خودم بیفتم و احساس کنم هنوز
زنده ام و زندگی می کنم.
دلم می خواهد وقتی بوی باران را استشمام می کنم فقط یاد
خودم بیفتم دلم می خواهد در سال جدید به جای من اسمان ببارد.....
و من با بوی باران فقط یاد خودم بیفتم و احساس کنم هنوز
زنده ام و زندگی می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:32 توسط روح الدین خ
|
یك بار تو را در خواب دیدم امّا نه !؟ خواب نبود بیدار بودم آن لحظه را... و لحظه ای بود ... در میان تمام لحظات خواب عمرم... و دیدم... و شنیدم... آنچه باید می دیم... و آنچه باید می شنیدم و احساس می كردم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:32 توسط روح الدین خ
|
به خاطر بسپار - اول به خودم بعد شما
زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری
این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست
فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنیادامه ...
زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری
این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست
فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنیادامه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:27 توسط روح الدین خ
|
خطابی به هيچ کس ندارم ... سر گشاده بپذيريدش : کار مانیست شناسایی (( راز )) گل سرخ ,1
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم... ادامه ...
***
کار ماشاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
***
چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد, واژه باید خود باران باشد - سهراب سپهری
***
فارغ از زنده باد و مرده باد های همواره ، حتی نمی خواهم بدانم که خائن بوده ! يا خادم ... فقط می دانم که وقتی از نور می گويد گرم می شوم ، چون که از سرو می گويد سبز و با آسمانش آبی ... واژه هایش خود نور ، خود آب ، خود باد ، خود مرگ، خود باران ، خود انسان ، خود ايمان ... ه
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم... ادامه ...
***
کار ماشاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
***
چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد, واژه باید خود باران باشد - سهراب سپهری
***
فارغ از زنده باد و مرده باد های همواره ، حتی نمی خواهم بدانم که خائن بوده ! يا خادم ... فقط می دانم که وقتی از نور می گويد گرم می شوم ، چون که از سرو می گويد سبز و با آسمانش آبی ... واژه هایش خود نور ، خود آب ، خود باد ، خود مرگ، خود باران ، خود انسان ، خود ايمان ... ه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:26 توسط روح الدین خ
|
شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:25 توسط روح الدین خ
|
گنده واش در لهجه و گویش گیلکی، علف هرزه را گویند که در مزارع و باغ و باغچه ها مزاحم نشاط و طراوت گل و سبزه و گیاه می شود. در واقع وجودشان زاید و کدر کننده ی زیبایی است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:24 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:24 توسط روح الدین خ
|
بابا ميميرم برات....خيلي دوست دارم...هر روز مهربونتر از ديروزي..هر روز بيشتر از روز قبل بهم محبت ميكني....ميفهمم به خاطر من غمهاتو به زبون نمياري كه ناراحت نشم...ميدونم بيشتر از همه ي باباهاي دنيا فداكاري كردي و ميكني....كاش لايق محبتات باشم...كاش بدوني كه چقدر برام عزيزي...كاش باور كني دخترت به اندازه ي تموم ثانيه هاي... دوري به يادته و به تو فكر ميكنه...كاش بدوني تنها دلخوشي دخترت اينه كه هستي و خوبي...مدام صدات توي گوشم مي پيچه كه صدام ميكني...ادامه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:23 توسط روح الدین خ
|
شراب خواستم...گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم...گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم...گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم...گفت: " ممنوع است " نفس خواستم...گفت : " ممنوع است "...حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم راوچه ناسزاوارعکسی را... که بر مزارم به یادگار مانده ،نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،به آرامی اشک می ریزد ....تمام تمنای من اماسر برآوردن از این گور است تا بگویم هنوز بیدارم...سر از این عشق بر نمی دارمادامه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:20 توسط روح الدین خ
|
برگی، جایی، افتاد و زندگی من گذشت در، یافتنِ درخت و در، دریافتنِ برگ و درخت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:17 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:19 توسط روح الدین خ
|
چیزی زیباتر از اذان و صدای قرآن می توان در این دنیا پیدا كرد ؟؟؟كه هم در شادی به اوجت می برد و هم غم ( تاریكی دنیا(دلبستگی دنیا) ) كه به آن نمی رسی !؟چرا دلم همیشه اینقدر برای رمضان های كودكیم تنگ است...نمی دانم نمی دانم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:17 توسط روح الدین خ
|
حالا که تموم شد
تو هم داری میری
مبادا که دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن
درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما
میخندم به سختی
گلوم رو رها کن
تو ای هق هق من
میمردم برا اون
نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
میترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کاری این بار ازم بر نیومد
بگین که مردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیادو به قلبم بشینه
بگین جای اسمش هن...وز نقطه چینه….
تو احساس من را
چه راحت ربودی
اگر من شکستم
مقصر تو بودی
مگه من رو در حد مردن ندیدی؟
تو دلخور نبودی
چرا دلبریدی؟
دلم روزو شب رو تو تنهایی سر کرد
بگید که تموم دعاهاش اثر کرد
بگین اونا دست خدامون سپردم
مقصر نبودم ولی پاشو خوردم
که خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد
بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه
مقصر نبودم
ادامه ...
تو هم داری میری
مبادا که دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن
درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما
میخندم به سختی
گلوم رو رها کن
تو ای هق هق من
میمردم برا اون
نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
میترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کاری این بار ازم بر نیومد
بگین که مردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیادو به قلبم بشینه
بگین جای اسمش هن...وز نقطه چینه….
تو احساس من را
چه راحت ربودی
اگر من شکستم
مقصر تو بودی
مگه من رو در حد مردن ندیدی؟
تو دلخور نبودی
چرا دلبریدی؟
دلم روزو شب رو تو تنهایی سر کرد
بگید که تموم دعاهاش اثر کرد
بگین اونا دست خدامون سپردم
مقصر نبودم ولی پاشو خوردم
که خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد
بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه
مقصر نبودم
ادامه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:17 توسط روح الدین خ
|
سلام به تو که دوستت دارم ولی افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساک...ت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...ادامه ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساک...ت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...ادامه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:17 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:16 توسط روح الدین خ
|
به خاطر بسپار - اول به خودم بعد شما
زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری
این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست
فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنیادامه ...
زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟
با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری
این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست
فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنیادامه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:16 توسط روح الدین خ
|
خداوندا به پیمان مقدس دوستی سوگند بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را میبینند و باز دوستم دارند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:15 توسط روح الدین خ
|
شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:14 توسط روح الدین خ
|
آي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:14 توسط روح الدین خ
|
باران هم حتى فراموش كرده كه وجود اون قطره آبه كه باران را باران كرده حميد جون مهر هم دارِه كم كم به تنها كلمه اى تبديل ميشه كه تو افسانه ها ميشه پيدا كرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:13 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:13 توسط روح الدین خ
|
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:12 توسط روح الدین خ
|
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:12 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:12 توسط روح الدین خ
|


























