اینجا تاریخ است. صف طویلی از خریداران طلاهایشان را عرضه کرده اند. من آخر صف به نظاره ایستاده ام. همانند پیرزن طلایی ندارم و خدایم را جستجو می کنم؛ یوسفم را، تو را. پیرزن تنها ریسمانش را داشت و من قلمی را که نمی دانم چه روزی خواهد شکست. اینجا تاریخ است. پیرزن را بگویید دیگر تنها نیست. من هم هستم.

یکی پیدا نمیشه تو رو واسه خودت بخواد واسه چشم و ابروته هر کی که دنبالت میاد بخدا دروغ میگه وقتی میگه عاشقته!!!بخدا دروغ میگه جز تو کسی رو نمی خواد...!

 چه زیباست یاد کردن از خاطرات زیبای گذشته، که در پس ذهنت به تصویر کشیده میشوند

دلم یه مسافرت اساسی می خواد تو یه جزیره توپ و خلوت ... شدیدا" نیازش رو احساس میکنم

به قول دوستم که میگه کیه که دلش نخواد اما کو پولش ... لووووول ... اینجاست که باید گفت بسوزه پدر بی پولی ... لووول ... البته پولشم باشه پاسپورتش نیست ... هههه

 من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

 تولــــــــــد تو ، تولد همه خوبيهاست، تولد تو، آغازيست براي يه دنيا مهــرباني، تولـــــد گذشت، تولد مهرباني، تولد فداکاري ، تولد همه پاکيهــا، تولـــد احساس ، تولد دوست داشتن، تولد خوشبختي ها ، تولد اميـــد، تولد آرامش ، تولد يک فرشــته، تولد يک زيبايي ، تولد يک بـهــــــــار، تولد زلالي دريا ، تولد عشــــق، تولد يک انسان به تمام معنا واقعي، تولد تمام روزهاي قشنگ زندگـــــي، تمام واژه ها براي توصيف خوبي هاي تو حقيرند، ولی هنــوز جمله اي که بشه تورو باهاش وصف کرد متولد نشده
تولدت مبارک عزیزم

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،... ادامه ...
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است

افسوس می خورم به یاد شبهایی که من و تو بر روی ایوان خیال می نشستیم و با چشم هایی خیره بر آسمان که شاید شهابی بگذرد و آرزوهای خفته مان را یک صدا بازگوید اما...هرگز آن شب نیامد همچنان آرزو بر دلمان ماند و اینکتو آن سوی دیوار ومن این سوی سرنوشت!...

ای دل تنها چیه چشم انتظاری ... باز یه لحظه یه دم آروم نداری ... مثل زمستون تو حسرت بهاری

چشم به راهی هم بد دردیه... عاشق بودن هم خیلی سخته... و سختر از هر چی عاشق موندنه

بخند . بگذار همه بدانند که خنده ، از یاد رفتنی نیست و ظالم نمی تواند خنده را از لب مظلوم بردارد. کاری مکن که جنگ ، راه برخنده ببندد. کاری مکن که درد ، راه بر خنده ببندد . روزی که خنده از یاد برود ، روز عروسی دشمن است
***
پس
بخند ای دوست بخند ای یار نادیده

 
شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده , من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به... جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."

...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "

...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!

پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :

"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "
ادامه ...

فرقی ندارد کجا باشم ، چه کسی باشم یا در چه حالی باشم ، من همینم ، یک دلداده !نه برای کسی هستم ، نه برای خودم ، من تنها برای تو هستم !برای تو هستم و برای تو خواهم ماند !مهم نیست که یک دیوانه ام ، مهم نیست که لحظه به لحظه دلتنگم ، مهم این است که دوستت دارم!

 یک همیشه یکه ! شاید در تمام عمرش نتونه بیش از یک عدد باشه ، اما بعضی وقتا همین یک میتونه خیلی باشه ، یک دنیا ، یک سرنوشت ، یک دوست ، یک خاطره .

می ترسم... گریه می کنم... به هق هق می افتم... متنفر می شوم... یکی پرسید چرا؟ چرا متنفر شدم، شاید چون عاشق شدن را بلد نیستم! بلد نیستم؟ شاید به فراموشی سپردم ... دیگری پرسید این همه تنفر از چه؟ نمی دانم از چه متنفرم شاید هم بدانم... ممممم... ازتو، از خودم، از همه ی مفردها و جمع ها و منفی ها و مثبت ها و عددها ... از همه ی آدم ها؟

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي،به خاطر بياور كه زيبا ترين صبحي را كه تا به حال تجربه كرده اي ،مديون صبرت در برابر سياه ترين شبي هستي ،كه هيچ دليلي براي براي تمام شدن نمي ديد !

به دیدنم بیا، وقت مُردن کنارم باش دهان تنهاییم را با چرک نویس هایم پُرکن و وقتی مُردم زیر تابوتم را بگیر! سفارش بده روی سنگ قبرم بنویسند: ورود ممنوع! ... می خواهم در خلوت خودم این بار با این همه کِرم دهان گشاد تنهاییم را پُر کنم! راستی یک سؤال ... ما همد یگررا می شناسیم؟ به دیدنم بیا قبل از اینكه بمیرم

 
به من بگو، بگو با داغی که در سینه دارم چه کنم؟ بگو که در خلوت شبهای سرد و تنهای خویش با کدامین امید به فردای روشن بیندیشم؟ و یا بگو که آیا هرگز فردایی روشن برای من خواهد آمد؟ چگونه می آید وقتی که تو را ندارم، وقتی که تو در کنارم نیستی، وقتی تنم از هرم خواهشت سوخته است و تو مرهم گذار زخم های جان خسته ام مرا در سیاهچال تنهایی ام اسیر سا...خته ای .تو را فریاد می زنم، هزاران بار. سینه ام از عشق سوزان تو لبریز است و این آتشی است که خاموشی ندارد، اما تو نیستی...نیستی تا پیکر تبدارم را مرهم باشی و سردی دستانم را گرمابخش، نیستی تا نظاره گر دیوانگی ام باشی، نیستی که بدانی قلب من هنوز هم سرای امن توست و خانه ی جاویدان تو، تو تنها مالک آن هستی و جز تو هیچ کس فاتح درهای بسته و روشنی بخش کوره راه های تاریک آن نیست.چرا رفتی؟ چرا در میان هزاران آه و افسوس و حسرت تنهایم گذاشتی؟ ارمغان این سفر دور و دراز که نام آن را سفر عاشقی نهادی برای من چه بود؟جز مشتی حسرت و تنی نیمه جان که فقط نام زنده بودن بر آن است.آری مرده ام... تنم زیر آوارهای تنهایی پوسیده است و کلبه ی کوچک قلبم رو به ویرانی است، چشمانم سویی برای دیدن راه روشن و پر امید ندارد، هرچه هست سیاهی است، سیاهی، سیاهی...تو را چه بنامم؟ بی وفا؟ ظالم؟ بی احساس؟ کدامین نام شایسته ی انسانی است که قلب زنی را اینگونه با چشمان وحشی اش به یغما می برد و از آن بازیچه ای می سازد برای شادی قلب خویش و آرام آرام آن را زیر گام های پر صلابتش می فشارد و له می کند و از شهر خیالاتش رخت می کشد و مسافر دیار تنهایی دلدار دیگر می شود...شکوه ای ندارم، سهم عاشق همین است. همین آه ها ، همین حسرت ها، همین اندوه ها، همین روز و شب گریستن ها و دل سوختن ها، همین تنهایی...از خدایم می خواهم که مرا در این راه پر فراز و نشیب یاری کند و تنهایم نگذارد، از خدایم می خواهم که به من آنقدر جرئت و شهامت بدهد که بتوانم سدی بر سیلاب اشکهایم بسازم و تو را از یاد ببرم. کمکم کند تا بتوانم آن چشمان بی شرم و آن دستان گرمابخشت را فراموش کنم و خود بر داغ سینه ام مرهم بگذارم. از او می خواهم که دیگر هرگز تو را سر راهم قرار ندهد، هرگز تو را نبینم تا شاید با ندیدنت روح مشوشم ارام بگیرد.آه ای خدای من، یکتای من، تک ستاره ی اسمان بی فروغ امیدم، مرا یاری میکنی؟...اما تو هرگز اینارو نمیخونی تا بفهمی که چقدر دوست دارم، حتی حالا که نیستی، حتی بعد از اینکه غرورم رو شکستی و رفتی...ادامه ...

 هر شب با هزار سبد آرزوی کال، به یادت جوانه می کنم و بر روی بلندای درخت تنهایی در عمق لحظه ها فرو می روم. غریبانه پلک هایم را روی هم می گذارم و بی آنکه طلوع جمالت در من درخشیده باشد، غروب می کنم.ای نهفته نامور، سراغ دستانت را از پرنده می گیرم، از بادهای رهگذر از ابرهایی که برایت گریه می کنند و در هجوم خاموشی و تنهایی از روزهای بی خاطره، از چشم های خیس، از نگاه های منتظر.ای زلال مطلق، ای دریای بی کران، در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار است، مهتاب وجودم هر شب فانوس به دست دنبال خویش
می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا آمدنت زود، دیر میشود
می خواهم در این روزتو را میهمان کنم و شامگاه تو را بکشم و هر روز رابا نوشیدن یک جام از خون توآغاز کنم تا شاید این چنین هر روزدر وجودم زنده باشی... ...

بازفریادهایم ازقلم چکیدن گرفت ... نمی دانم خون این قلم تا کِی دوام می آورد؟! ، خونی که من مکیدمش، شور نبود اما ردّ پایی از تلخی و گاهی هم بی مزگی به سرم می زد!

شبی رفتم به افسون شقایق به خواب گرم و گلگون شقایق گذشتم از دل صحرا، رگ دشت تنم آغشته با خون شقایق...

چون نیک نگه کرد و نوك خویش در آن دید
گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست

از شاعر دل خسته کلامی نیست..!..دیگر مثه هرروز سلامی نیست،..!..فرهاد به جمع سبز پیوسته...لیلی با گروه راست هم دسته.!...فرهاد میگه تا آخرش میرم..انتقام ''سهرابمو '' میگیرم..!...لیلی میگه تو لیاقتت مرگه...با''بمب اتم ''جلوتو میگیرم...!...افسوس که از عشق کتابا هم..امروز به جز ''جنگ ''نشانی نیست...!.

 

اگر به فکر راضی کردن انسانها باشی؟ باش تا صبح دولتت بدمد، و اگر به فکر راضی کردن خودت باشی؟دوستی نخواهی داشت , عجب مخمصه ا ی

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از
سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود
عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی
حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب
یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد
شرابی که از آن افشرده ام دنیایی را مست میکندودیگری را می کشد
مرا رها مکن

به نظرم دنیا مال اونایی هست که مثل خود دنیان... بی معرفت، غیر قابل اعتماد، گذرا و کوچیک !!! واسه همینه که همیشه آدمایی که باصداقتند و ماندنی از دنیا نصیبی نمی برن

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

‎6:54‎
شعر از استاد گراتقدر سیدعلی صالحی

با صدای شادروان خسرو شکیبایی



سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار … هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!

آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.


دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه …
صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم
آهسته زير لب … چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمیشناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 صلح، عشق، انسانیت و دیگر هیچ

یه روز یکی از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟ خدا می گه: به اندازه ی یک دقیقه!! باز از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟ خدا می گه: به اندازه ی یک ریال! می گه: پس خدا یک ریال به من بده! خدا می گه: باشه فقط یک دقیقه صبر کن

looooooool :))))

الهي تو خورشيد بشي و من زمين ... تا سالي يكبار من دور تو بگردم و توام 365 بار دور من بگردي:

نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند! حالا یاد گرفته ام که فراموشی... دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست . یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند یاد گرفته ام که بشنوم: و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

عشق و دوستی (درونم )


روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ

و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...
و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كس...ی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو به ...

و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...
ادامه ...

وجودت برای من حس غریبی بود.چیزی جز حس عذاب نبود.
دلم می خواهد وقتی بوی باران را استشمام می کنم فقط یاد
خودم بیفتم دلم می خواهد در سال جدید به جای من اسمان ببارد.....
و من با بوی باران فقط یاد خودم بیفتم و احساس کنم هنوز
زنده ام و زندگی می کنم.

 یك بار تو را در خواب دیدم امّا نه !؟ خواب نبود بیدار بودم آن لحظه را... و لحظه ای بود ... در میان تمام لحظات خواب عمرم... و دیدم... و شنیدم... آنچه باید می دیم... و آنچه باید می شنیدم و احساس می كردم...

به خاطر بسپار - اول به خودم بعد شما

زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟

با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری

این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست

فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنی
ادامه ...

خطابی به هيچ کس ندارم ... سر گشاده بپذيريدش : کار مانیست شناسایی (( راز )) گل سرخ ,1

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم... ادامه ...

***
کار ماشاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

***

چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد, واژه باید خود باران باشد - سهراب سپهری
***

فارغ از زنده باد و مرده باد های همواره ، حتی نمی خواهم بدانم که خائن بوده ! يا خادم ... فقط می دانم که وقتی از نور می گويد گرم می شوم ، چون که از سرو می گويد سبز و با آسمانش آبی ... واژه هایش خود نور ، خود آب ، خود باد ، خود مرگ، خود باران ، خود انسان ، خود ايمان ... ه

شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت

 گنده واش در لهجه و گویش گیلکی، علف هرزه را گویند که در مزارع و باغ و باغچه ها مزاحم نشاط و طراوت گل و سبزه و گیاه می شود. در واقع وجودشان زاید و کدر کننده ی زیبایی است.

  -->

خوشا به بشریت که انسانی چون کورش دارد،
خوشا بحال ایرانیان که رهبری چون او داشتند

30 اکتبر 2009

 

  
  

 

هر ملتی در تاریخ دور و نزدیکش الگوهایی دارد که سرمایه ی آن ملت بشمار می رود. اما از میان ِ همه ی این الگوها همیشه یکی از همه برجسته تر و تابناک تر است. به طوری که همه الگوها در مقیاس ِ ارزشها، در زیر مجموعه ی آن الگو قرار می گیرند و یا از وجود آن هویت می یابند.
ایران در میان کشورهای کهنسال از فرهنگ و تاریخ ِ ممتازی برخوردار است. تاریخ و فرهنگی که امروز نه فقط ایرانیان، که جهانیان به آن افتخار می کنند.
بی سبب نیست که امروز خانه ی ملل ِ جهان با منشور کسی مزین شده است که بنیان گذار پادشاهی هخامنشی در پهن دشت ایران زمین است.
این پادشاه و الگوی ِ ایران زمین، نامش کورش است و در زمانی که آدم خواری، برده داری و خشونت بی حد و حصر ِ همتایانش، در کشورهای همسایه بی داد می کرد، راه تسامح در کشورداری و برخورد ِ مدارا با انسان و مذهب را پیش گرفت و بذری در آن سرزمین های خون و جنون پاشید که پس از قرنها و در دنباله ی دو جنگ خانمان برانداز و انسان سوز ِ جهانی، در قرن ِ بیستم، جوانه اش در قامت ِ اعلامیه ی حقوق بشر سبز شد و سپس چون درختی استوار ریشه محکم کرد و ثبت گردید.
امروز هر ایرانی، حتا در این زمانه ی عُسرت و درد، و با این همه زخم ِ خنجر بر تن ِ تاریخ و فرهنگ ِ نیاکان، به خود می بالد که از چنین تاریخ انسان مدار و فرهنگ ِ انسان سالار برخوردار بوده است و می تواند سرش را در مجامع جهانی بالا بگیرد و به تاریخ و تمدن و فرهنگش افتخار کند.
هر چند در سرزمین کورش امروز کسانی بر تختش تکیه زده اند که بویی از انسانیت و حقوقش نبرده اند که هیچ
حتی نام بالا بلندش را خوار و مزارش را عار می پندارند.
و راستی چرا؟
زیرا این گنده واشها* که امروز بر سریر کورش و دارا تکیه زده اند، هر چند در ایران متولد شدند و به ظاهر ایرانی هستند، اما تاریخ ایران را بر نمی تابند و فرهنگ ایرانی ندارند و مبداء تاریخیشان را نه 559 سال پیش از میلاد، که از زمان هجرت حضرت محمد، که یک تاریخ و تمدن ناداشته ی عرب است، می دانند.
به عبارت دیگر خودشان را امت ِ اسلامی می پندارند که در ایران زندگی می کنند.
در حالی که ما و همه ی ما ایرانی هستیم و تاریخ ما از 559 سال قبل از میلاد شروع می شود که بنیان گذار آن پادشاه بزرگ ایران زمین، کورش کبیر است.
کورش نمونه ی فرد یا پادشاه ِ بی همتایی است که تا کنون تاریخ بشریت به خود دیده است. برای فهم این ادعا کافی است با نگاه و ذهن امروزی به منشوری که او در بیست و پنج سده پیش برای عدالت گستری و حقوق انسانها انتشار داد، مقایسه کنیم با قوانینی که امروز در پیشرفته ترین کشورها اجرا می شود.
... و یا مقایسه کنیم با تمامی قوانینی که پس از مرگ او و سقوط هخامنشیان به اجرا در آمد. آن وقت خواهیم دید که این بزرگ مرد و بزرگ پادشاه ِ ایران با چه وسعت نظر و اندیشه ی انسان سالاری به بشریت می نگریست.
 این مرد بزرگ وقتی بابل را گشود، در نهایت عطوفت با مردمان امپراتوری ِ مغلوب رفتار کرد.
اُسرای یهود را که از زمان بخت النصر در بابل در زندان بسر می بردند، آزاد ساخت و معبد و اماکن دینی و مذهبی شان را بازسازی کرد و در مقابل مردوخ خدای بابل سر تعظیم فرود آورد و وقتی که بر کل ِ امپراتوری بابل تسلط یافت، در روز 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد، پس از بیست سال پادشاهی اعلامیه ی تاریخی خود را که امروز از آن به عنوان نخستین منشور حقوق بشر یاد می شود روی سفال نبشته ای که به "استوانه ی کورش" معروف شد، حک کرد.
این استوانه ی سفالین به تاریخ 1878 میلادی در پی کاوش در محوطه ی باستانی بابل کشف شد.
و این سند ِ نخستین حقوق بشر، در سال 1971 میلادی توسط سازمان ملل به زبان های گوناگون ترجمه و منتشر گردید.
نمونه ی کپی برداری شده ی این استوانه در مقر سازمان ملل در نیویورک نگاهداری می شود.
... و امروز جای بسی خرسندی است که پس از حمله ی تازیان به ایران و لگد کوب کردن فرهنگ و تمدنی که کورش سنگ بنایش را گذاشته بود، و داریوش بزرگ آن را وسعت داد، و ساسانیان با همه ی توان ادامه داده بودند، پس از قرنها فراموشی و پاک شدن از ذهن و ضمیر ایرانی و ایرانیان، پادشاهان پهلوی دوباره نام و یادگارشان را از خاکروبه های قرون اعصار در آوردند و در دل و جان هر ایرانی آینه کاشتند.
از این پس است که کورش در قلب هر ایرانی منزلگه جاویدان پیدا می کند.
تاریخ و فرهنگ و تمدن ایرانی فقط در کورش خلاصه نمی شود. بلکه همه ی پادشاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی و پهلوی را شامل می گردد.

حال در پایان این نوشته در این روز ِ صدور اعلامیه ی تاریخی کورش، منشورش را که سنگ بنای قوانین حقوق بشر امروز گردید، با هم بخوانیم.
 
اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
 
روز جهانی ِ بنیانگذار حقوق بشر کورش بزرگ بر همه ی جهانیان بویژه ملت ِ شریف ایران خجسته باد

نوشتۀ: دکتر احمد پناهنده – آلمان

 بابا ميميرم برات....خيلي دوست دارم...هر روز مهربونتر از ديروزي..هر روز بيشتر از روز قبل بهم محبت ميكني....ميفهمم به خاطر من غمهاتو به زبون نمياري كه ناراحت نشم...ميدونم بيشتر از همه ي باباهاي دنيا فداكاري كردي و ميكني....كاش لايق محبتات باشم...كاش بدوني كه چقدر برام عزيزي...كاش باور كني دخترت به اندازه ي تموم ثانيه هاي... دوري به يادته و به تو فكر ميكنه...كاش بدوني تنها دلخوشي دخترت اينه كه هستي و خوبي...مدام صدات توي گوشم مي پيچه كه صدام ميكني...ادامه ...

شراب خواستم...گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم...گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم...گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم...گفت: " ممنوع است " نفس خواستم...گفت : " ممنوع است "...حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم راوچه ناسزاوارعکسی را... که بر مزارم به یادگار مانده ،نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،به آرامی اشک می ریزد ....تمام تمنای من اماسر برآوردن از این گور است تا بگویم هنوز بیدارم...سر از این عشق بر نمی دارمادامه ...

برگی، جایی، افتاد و زندگی من گذشت در، یافتنِ درخت و در، دریافتنِ برگ و درخت

تو زنده اي اگر

زندگي هديه اي حاضر و آماده نيست ! تو وارث همان حياتي هستي كه خود آفريده اي ... تو از زندگي همان ميوه اي را به دست مي آوري كه بذر آن كاشته اي . نخست مجبوري معنا به آن ببخشي . بايد آن را به رنگ و موسيقي و شعر درآميزي ،بايد خلاق باشي . اگر چنين كردي ، آري تو زنده اي

اوووووف چه بارونی داره میاد، آخر صفاست...خدایا شکرت ..... عجب رعدی الان زد، قلبم ایستاد ... لووول

چیزی زیباتر از اذان و صدای قرآن می توان در این دنیا پیدا كرد ؟؟؟كه هم در شادی به اوجت می برد و هم غم ( تاریكی دنیا(دلبستگی دنیا) ) كه به آن نمی رسی !؟چرا دلم همیشه اینقدر برای رمضان های كودكیم تنگ است...نمی دانم نمی دانم

حالا که تموم شد
تو هم داری میری

مبادا که دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن

درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما

میخندم به سختی
گلوم رو رها کن

تو ای هق هق من
میمردم برا اون

نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره

میترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کاری این بار ازم بر نیومد

بگین که مردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیادو به قلبم بشینه

بگین جای اسمش هن...وز نقطه چینه….

تو احساس من را
چه راحت ربودی

اگر من شکستم
مقصر تو بودی

مگه من رو در حد مردن ندیدی؟
تو دلخور نبودی
چرا دلبریدی؟

دلم روزو شب رو تو تنهایی سر کرد
بگید که تموم دعاهاش اثر کرد

بگین اونا دست خدامون سپردم
مقصر نبودم ولی پاشو خوردم

که خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد

بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه
مقصر نبودم
ادامه ...

سلام به تو که دوستت دارم ولی افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساک...ت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
ادامه ...

 آه... دوباره تنهایی .... آری زندگی شاید همین باشد

به خاطر بسپار - اول به خودم بعد شما

زندگی سخت ساده است ! خطر کن وارد بازی شو چه چیزی از دست میدهی؟

با دستهای تهی امده ایم و با دستهای تهی خواهیم رفت. نه !چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم تا ترانه ی زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید . اری

این گونه است که هر لحظه " غنیمت" ا...ست

فراموش نکن: امروز روزی است که باید کاری بزرگ را اغاز کنی
ادامه ...

خداوندا به پیمان مقدس دوستی سوگند بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را میبینند و باز دوستم دارند

 پروردگارا به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم ،
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند

شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت

آي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ "

باران هم حتى فراموش كرده كه وجود اون قطره آبه كه باران را باران كرده حميد جون مهر هم دارِه كم كم به تنها كلمه اى تبديل ميشه كه تو افسانه ها ميشه پيدا كرد

درجستجوی قطره ای باران مهر هستم تا بر من ببارد آسمان

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي

 آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم

بعضی وقتها باید رفت پشت صحنه سیرک و یواشکی گریه کردن دلقک را دید