+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:22 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:21 توسط روح الدین خ
|
دل میدم به دست غربت جایی که باشه محبت بی خیال هر چی تنهاست میدونم خدا اینجاست من تنها تو شب تو میزنم آروم رو گیتار میخوام از خدا بخونم قدر تنهایی بدونم.دیگه نای موندنم نیست نفسای خوندنم نیست دوست دارم امشب بمیرم تا که باز آروم بگیرم همه باز ترانه سازن نمیخوان با من بسازن منو شوق با حسرت دوست دارم برم تو غربت.کجا برم کجا برم ؟؟؟ جایی که آدم نباشه تنهایی خدا باهاشه این تمومه آرزومه که خدا پیشم بمونه.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:20 توسط روح الدین خ
|
تو رنگ می دهی، به لباسی که می پوشی. بو می دهی، به عطری که می زنی. معنا می دهی، به کلمه های بی ربطی که شعرهای من می شوند
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:16 توسط روح الدین خ
|
تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
...تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها !
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم آيينه ها انتظار تصوريم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند
و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد چهره به شب پيوسته همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب كشيدم
زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
خوشه قضا رافشردم
قطرههاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
ميان ما سرگرداني بيابان هاست
بي چراغي شب ها بستر خاكي غربت ها فراموشي آتش هاست
ميان ما هزار و يك شب جست و جو هاستادامه ...
دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
...تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها !
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم آيينه ها انتظار تصوريم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند
و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد چهره به شب پيوسته همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را به سراسر شب كشيدم
زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
خوشه قضا رافشردم
قطرههاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
ميان ما سرگرداني بيابان هاست
بي چراغي شب ها بستر خاكي غربت ها فراموشي آتش هاست
ميان ما هزار و يك شب جست و جو هاستادامه ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:14 توسط روح الدین خ
|
وقتی که گل در نمیاد ، سواری اینور نمیاد ! کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد ، ابر زمستون نمیاد ! این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بی صدا
دشنه ما شعر و غزل
... قصه مرگ عاطفه
خوابای خوب بقل بقلادامه ...
وقتی که بارون نمیاد ، ابر زمستون نمیاد ! این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بی صدا
دشنه ما شعر و غزل
... قصه مرگ عاطفه
خوابای خوب بقل بقلادامه ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 16:59 توسط روح الدین خ
|
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ,
اگر
خود پادشاهي عاقبت هيچ,
اگر
ملك سليمانت ببخشند,
... در
آخر خاك راهي عاقبت هيچادامه ...
اگر
خود پادشاهي عاقبت هيچ,
اگر
ملك سليمانت ببخشند,
... در
آخر خاك راهي عاقبت هيچادامه ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 16:58 توسط روح الدین خ
|
عشق را باید همسفر با عقل کرداین سخن سالک
زپیری نقل کردعشق را می گفت شوری در دل استعقل را می گفت نوری در
دل استعشق در کار لطیف یاوری است...عقل در کار شریف داوریستعقل ما را یار
کمیّت بودانتظار از عشق کیفیّت بودعقل سرعت می دهد بر کارهاعشق
جرئت می دهد در کارهاعقل ، عاشق جاودانی میکندعشق، عاقل کهکشانی
...میکندعقل تنها سینه را زندان کندعشق تنها طعمه رندان کند...
زپیری نقل کردعشق را می گفت شوری در دل استعقل را می گفت نوری در
دل استعشق در کار لطیف یاوری است...عقل در کار شریف داوریستعقل ما را یار
کمیّت بودانتظار از عشق کیفیّت بودعقل سرعت می دهد بر کارهاعشق
جرئت می دهد در کارهاعقل ، عاشق جاودانی میکندعشق، عاقل کهکشانی
...میکندعقل تنها سینه را زندان کندعشق تنها طعمه رندان کند...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 15:17 توسط روح الدین خ
|
'وقتی که عجل کسی برسد نه عشق ما به اون و نه نیازمان می تواند مانع رفتن اون می شود.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:47 توسط روح الدین خ
|
هر چه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم
خجل گردم از آنعقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق
گفت
خجل گردم از آنعقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق
گفت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:46 توسط روح الدین خ
|
نمی خواهم از درد عشق بکاهم
بگذار همه وجودم را فرا گیرد
و چون طوفانی سهمگین
مرا به هر سوی آواره نماید
اما تا خیال روی تو هست
... و آرزوی آن که روزی
دست های گرم تو
زخم های مهلک فراق را
مرهم خواهند بود
آرام، صبور و شکیبا
همه درد عاشقی را تاب خواهم آوردادامه ...
بگذار همه وجودم را فرا گیرد
و چون طوفانی سهمگین
مرا به هر سوی آواره نماید
اما تا خیال روی تو هست
... و آرزوی آن که روزی
دست های گرم تو
زخم های مهلک فراق را
مرهم خواهند بود
آرام، صبور و شکیبا
همه درد عاشقی را تاب خواهم آوردادامه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:45 توسط روح الدین خ
|
دیگرواژه های عاشقانه معنایی برای گفتن دوست دارم نداره.قدم های خاکی درکوچه های انتظارکافی نبودکه اینگونه وبدون سخن مراتنها گذاشتی مرادر بس غم ها رها کردی وچشم به دریا گشودی ودل به ماهی های بی مقصود سپردی ایا برای دلیل دوست داشتن من کافی نبودم؟ایا لیاقت دوست داشتن را نداشتم؟مگرمن تورا باپای برهنه همراهی نکردم؟وحتی باتو در عمق دریا نیامد...م؟جوابی نداری بگی ومیگی سکوت بهترین راه حل برای حل مشکلات است.مگه عاشق بودن ودوست داشتن کسی مشکل هست؟نه گل من این وجوده منه که به وجوده تو وابسته هست.میدونی این قلب منه که هرلحظه با وجوده تو می تپه.ای کاش تموم کسایی که عاشقن پشیمون نشن چون عاشقی بددردیه وبدتر ازاون که یه طرفه باشه موقعه ای که میشنوی فراموشم کن تا ابد انگار یه سیری محکم تو صورتت میزنن ومیگن ایستگاه اخره پیاده شو جدایی.تموم دنیا رو سرت خراب میشه چه بی احساس و تمسخر کننده ای میگه وای وای میخوای بزنی تو دهنش ولی میگی ولش کن بی خیال از من بهتر گیرش اومده تازه براش ارزوی خوشبختی هم میکنی.عشق رنگ زندگی بود وقتی تو زندگیم بودی تمومه دفترام از اسم تو پر شده بودن حتی فرشته هایی که روی شونه هام بودن جزء گریه چیزی ندیدن وقته جدایی تمومه شعرامو گنجشک های عاشق با خودشون بردن منو به گریه سپردن.ولی بازم دمه غم گرم که هر شب دمه خونم هست منو فراموش نمیکنه که بدون صدای کسی به خواب می رفتم.پس فریاد میزنم خداجونم شکرت که رنگ طراوت رو دوباره به بنده ی گناهکارت بخشیدی.مهم اینه که الان کسی با وفا و واقعا عاشق در کناره قلبم هست.ادامه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:44 توسط روح الدین خ
|
در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگ...یمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون دراین باشه که روز به روز بهتر بشیم
همه چیز به ما بستگی دارد ... همه چیزادامه ...
همه چیز به ما بستگی دارد ... همه چیزادامه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:44 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:39 توسط روح الدین خ
|
برگی سبز بودم در خانه دل خویش به یك نگاه خشك شدم همان زمان كه فهمیدم عشق چیست خواستم فریاد بزنم دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم مادرم با آن دست های مهربان پدرم با آن نان گرم هر روزش خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش برادرم هم بازی هم خون هم آوازم زندگی... آه ،از دیروز هم هیچ تر بوده
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:43 توسط روح الدین خ
|
داغ هـــــجران از دل خـاک از زبان لاله گـفـت**زندگــــی رویـا و خــــواب افسانه پرناله گفــت هرچـــــه باشد فصل اغازیـن فصـــل زندگیست**فصل عشق فــصل حــــیات ارزو تـابنده گیست **
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:30 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:30 توسط روح الدین خ
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:29 توسط روح الدین خ
|
ديوانگی بشر آنچنان ضروری است که ديوانه نبودن خود شکل ديگری از ديوانگی است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:28 توسط روح الدین خ
|

















