برگی سبز بودم در خانه دل خویش به یك نگاه خشك شدم همان زمان كه فهمیدم عشق چیست خواستم فریاد بزنم دست روی لبانم گذاشتند و گفتند خفه و من سكوت كردم مادرم با آن دست های مهربان پدرم با آن نان گرم هر روزش خواهرم ٬ با نگاه خشمناكش برادرم هم بازی هم خون هم آوازم زندگی... آه ،از دیروز هم هیچ تر بوده