گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند به رويم چون گلي خندان شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه ايي بدنام گفتند